قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / ادبیات / و کوهستان به طنین آمد، طنین عاطفه‌ی انسان‌ها
و کوهستان به طنین آمد، طنین عاطفه‌ی انسان‌ها

و کوهستان به طنین آمد، طنین عاطفه‌ی انسان‌ها

امید در نقاط مختلف  جهان، معنای متفاوتی دارد. گاهی می‌تواند امید به افزایش درآمد باشد یا مثلا امیدوار باشی که خانه‌ات تا سال آینده بزرگتر شده باشد، یا ماشین بهتری داشته باشی.

اما در نقاطی از جهان، از جمله جایی که آن را خاورمیانه می‌نامند، امید بالکل معنای متفاوتی دارد. دیگر مسئله خانه‌ی بزرگتر یا ماشین بهتر نیست، در خاورمیانه امید می‌تواند متعلق به کودکی ده ساله باشد که امیدوار است بتواند به مدرسه برود یا دختر دیگری که تازه یازده سالش شده و امیدوار است به جای اینکه با یک مرد شصت ساله ازدواج کند، درس بخواند.

امید در خاورمیانه می‌تواند امید مادری باشد به پایان جنگ، امیدِ پدری که امیدوار است کشوری، درخواست پناهندگی خود و خانواده اش را قبول کند. یا امید مردمی که دیگر از فقر، کودتا و جنگ هر روزه خسته شده‌اند. خلاصه که امید در هر کجای این زمین معنای متفاوتی دارد و کاملا بستگی دارد که کجا به دنیا آمدی تا به چه چیز امیدوار باشی.

اما هر کجای دنیا که باشی، وقتی امید دیگران را بدانی، دیگر زندگی برایت همان مفهوم قبلی را ندارد. وقتی می‌دانیم در جایی بر روی این زمین شادی و غمِ دیگران چیست، می‌توانیم بهتر زندگی کنیم. اما واقعیت این است که اولا ما روانشناس و مردم‌شناس نیستیم و دوما نمی‌توانیم به همه جای زمین سفر کنیم تا از حال مردم باخبر باشیم. در این بین کتاب‌های ادبیات ملل به دادمان می‌رسد. با خواندن روایت‌های ملل مختلف می‌توانیم به آن کشورها سفر کنیم و دغدغه‌ی مردمان را درک کنیم.

در این سال‌ها در ادبیات، به بعضی از ملل بیشتر پرداخته شده و مردمان بعضی کشورها را بیشتر می‌شناسیم مثل فرانسه، روسیه، آمریکای لاتین و آمریکا. اما بعضی از کشور‌ها کمتر برایمان از دریچه‌ی ادبیات شناخته شدند از جمله همین کشور همسایه‌مان،‌ افغانستان.

و چه چیز عجیب‌تر از اینکه همسایه، از حال همسایه‌اش بی‌خبر باشد.

واقعیت این است که افغانستان سرشار از ادبیات است و از الیاس علوی گرفته تا محمد حسین محمدی و خالد حسینی داستان‌های خوبی برای گفتن دارند. از دلیلی که ما را از ادبیات این کشور دور کرده‌است می‌گذریم. هیچ‌وقت برای سر زدن به همسایه‌مان دیر نیست. کتاب‌های بسیاری هست که می‌توانیم با خواندنشان با ادبیات و فرهنگ افغانستان آشنا شویم.

و کوهستان به طنین آمد، طنین عاطفه‌ی انسان‌ها

خالد حسینی نویسنده‌ی احساسات انسانی:

یکی از بهترین گزینه‌ها برای خواندن، کتاب‌های خالد حسینی هستند. چرا که در این کتاب‌ها بیشتر از همیشه روایت تاریخ معاصر افغانستان و تاثیر آن روی مردم را می‌بینیم.

خالد حسینی نویسنده‌ی آمریکایی افغانستانی‌ست، که اولین بار با کتاب بادبادک باز و بعد هزار خورشید تابان به جهان شناسانده شد.

کتاب سوم او، «و کوهستان به طنین آمد»، کمتر از دو کتاب دیگرش درباره‌ی تاریخ و مسائل سیاسی است و بیشتر به روابط بین انسان‌ها می‌پردازد. عاطفه، زخم، جنگ، دوری و انتقام پایه‌ای‌ترین مفاهیم کتاب و کوهستان به طنین آمد هستند.

 این کتاب با داستان خواهر و برادری با نام‌های پری و عبدلله آغاز می‌شود. پدر آن‌ها صبور نام دارد و مردی‌ست که به علت فقر شدید مالی مجبور می‌شود که پری را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد. با رفتن پری، عبدلله به هم می‌ریزد و به پاکستان سفر می‌کند. داستان در سه دوره‌ی زمانی قبل از جنگ،  جنگ و پس از جنگ اتفاق می‌افتد و کتاب نه فصل دارد که هر فصل آن را یک نفر از شخصیت‌ها روایت می‌کند. در این کتاب علاوه بر روابط خواهر و برادر، رابطه‌ی خانواده‌ها و همچنین رابطه‌ی مردم افغانستان با یکدیگر بررسی می‌شود.

حسینی در رابطه با این‌که در این کتاب کمتر به موضوع جنگ پرداخته است، می‌گوید که نمی‌خواسته عمدا این کار را کند اما از این بابت بسیار خوشحال است چرا که این مسئله نشان می‌دهد دوران جنگ و تاریکی افغانستان به سر آمده و روزهای بهتری در راه ‌است.

و کوهستان به طنین آمد،  به مدت ۳۳ هفته جزو پرفروش‌ترین آثار نیویورک تایمز بود، به چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شد و با استقبال کم نظیری از سوی مخاطب مواجه شد. این کتاب را می‌توانید به صورت صوتی در سایت نوار نیز پیدا کنید.

و کوهستان به طنین آمد، طنین عاطفه‌ی انسان‌ها

بخشی از کتاب «صوتی و کوهستان به طنین آمد »:

عبدالله با خوشحالی دور پری می‌چرخید. کل روز سایه پری را دنبال می‌کرد، پاشنه پایش را بو می‌کشید و شب‌ها که راهشان جدا می‌شد، درمانده و بی‌کس پشت در ولو می‌شد و منتظر صبح می‌ماند.

-عبدالله؟

-بله؟

-می‌شود وقتی بزرگ شدم، با تو زندگی کنم؟

عبدالله خورشید را نگاه کرد که مانند نارنج تازه از درخت پایین افتاده‌ای سقلمه زنان جای خود را در افق باز می‌کرد. «اگر بخواهی. اما فکر نکنم دلت بخواهد.»

-چرا، می‌خواهد.

-آن موقع دلت می‌خواهد برای خودت خانه داشته باشی.

-اما می‌توانیم همسایه باشیم.

-شاید

-جای دوری که زندگی نمی‌کنی.

-اگر از دستم خسته شوی چه؟

پری با آرنج به پهلوی عبدالله سقلمه‌ای زد و گفت: «نمی‌شوم.»

عبدالله خنده‌ای کرد و گفت: «باشد، خیلی خوب»

-نزدیکم می‌مانی؟

-آره

-تا وقتی پیر شویم.

-پیر پیر

-برای همیشه

-آره برای همیشه…

Powered by themekiller.com