قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / ادبیات / معرفی / این مردم نازنین | خاطرات رضا کیانیان
in-mardome-nazanin

این مردم نازنین | خاطرات رضا کیانیان

“این مردم نازنین” شامل حدود صد خاطره از “رضا کیانیان”، این ستاره ی محبوب سینما در مواجهه با مردم است. با خواندن این روایات می‌توانیم تاحدودی از طعم شهرت باخبر شویم و شیرینی‌ها و تلخی‌های آن را بهتر بشناسیم. ماجراهای کتاب حاصل برخورد کیانیان با مردمی ست که او را می شناسند.

خاطرات این کتاب شامل بامزه ترین و پر تامل ترین و تلخترین رفتار ها و باور های این مردم نازنین است.

اصل جذابیت کتاب هم هم‌این‌جاست! درواقع، می‌توان گفت مهم‌ترین گیرایی کتاب، لذت فضولی و سرک‌کشیدن در زندگی یک آدم مشهور است.

منتقدان معتقدند که نویسندگی کیانیان به خوبی بازیگری‌اش نیست اما سوژه انتخابی وی آنقدر جذاب است که هر فردی را جذب خواندنش می‌کند زیرا خواننده می‌تواند با مرور این کتاب به زندگی شخصی یک بازیگر محبوب قدم بگذارد و از زندگی خارج از حوزه هنری وی نیز مطلع شود.

کیانیان در این کتاب آن‌چنان قلمی ساده و دلنشین دارد که مخاطب را با خود همراه می‌‌سازد تا به آن جا که گاهی فکر می‌‌کنید روبه‌روی کیانیان نشسته‌اید و وی درحال تعریف اتفاقات و خاطره‌های زندگی‌اش برای شخص شما است.

این مجموعه در سال ۸۸ توسط نشر مشکی منتشر شده است. اگر شما هم مشتاق شنیدن خاطره، آن هم از نوع شخصی اش هستید، حتماً این مجموعه را بخوانید. 

رضا کیانیان: این کتاب را پیش کش می کنم به هایده به خاطر تمام روزها و شب هایی که نتوانست به راحتی و تنهایی در کوچه و خیابان با شوهرش قدم بزند. به خاطر تمام لحظاتی که نتوانست در رستوران، کافی شاپ، سینما، تاتر و مهمانی با شوهرش تنها باشد.

“بعد از سریال آپارتمان نوشته ی فرهاد توحیدی و به کارگردانی اصغر هاشمی و تهیه کننده گی بهروز خوش رزم و مدیر تولیدی کسی که قسط آخرم را نداد، شهرت ام آغاز شد.

دیگر مردم مرا می شناختند و گاهی به اسم صدا می زدند. یک روز از دفتر مجله ی گزارش فیلم برمی گشتم و در بلوار کشاورز به طرف پارک لاله می رفتم، سر خیابان توس، سه تا دختر دبیرستانی من را دیدند و جیغ زدند! بالاخره آن اتفاق جادویی افتاد. دختران با دیدن من جیغ زدند. خوش حال شدم. خیلی. شهرت به سراغ من آمده بود. در پیاده رو می رفتم. طعم شهرت را مزه مزه می کردم. شیرین بود. مثل همیشه خیال ام به پرواز درآمد. رفتم به آینده. به شهرتی غلیظ تر. بیش تر و بیش تر. تا این که از خودم پرسیدم: همین را می خواستی؟ کمی در ذهن ام مکث کردم. جواب ها را سبک سنگین کردم. و بالاخره جواب دادم: نه! البته نه! اگر همین را می خواستم باید می دیدم مردم چه می خواهند و همان را ادامه می دادم. باید می دیدم دخترانی که دست به جیغ شان خوب است چه می پسندند و به پسند آن ها جواب می دادم.

اما من آن چه را که خودم می خواهم، دوست دارم. پسند خودم برای ام مهم تر است.من نمی خواستم فقط مشهور شوم، می خواستم بازیگر شوم. مشهور هم شدم، چه به تر.

پسند من این بود که نقش های گوناگون بازی کنم. دوست نداشتم در زندان یک نقش بمانم. دوست نداشتم در زندان پسند تماشاگر بمانم. خوب، باید تصمیم می گرفتم. تصمیم گرفته بودم. باید ادامه می دادم. پسند تماشاگر فریبنده است. نباید تسلیم می شدم. یاد قصه ی اولیس افتادم که وقتی قرار بود به جزیره ی پریان اغواگر برسد، دستور داد او را به دکل کشتی ببندند و هر چه فریاد زد بازش کنند، باز نکنند تا از آن جزیره بگذرند.

نباید اغوا می شدم. درست جلوی سینما بلوار بودم که خودم را به دکل کشتی بستم.

امروز، سال ها از آن ماجرا می گذرد. نقش های گوناگون بازی کرده ام. مشهور هم شده ام. اما هر روز اغوایی تازه تر پیش می آید. باید همیشه نزدیک دکل کشتی باشم. باید به بازیگری ادامه دهم.

مایکل کین تعریف کرده: یک بار که در کنار رودخانه ی تایمز لندن قدم می زدم یک خانواده ی سه نفره ی ایرانی او را می بینند. می شناسند و کلی خوش حال می شوند. جلو می آیند و با ابراز غیر قابل وصف خوش حالی شان از او می خواهند که عکسی بگیرند. او قبول می کند. پدر خانواده دوربین را به کین می دهد و خودشان سه نفری پشت به رودخانه می ایستند و به او می گویند: حاضریم، بگیر! از این دست ماجراها برای همه ی بازیگران رخ می دهد. از جمله برای من.

مدتی است که تصمیم گرفته ام این گونه خاطره های ام را بنویسم و چاپ کنم. همین است که در دست دارید. خیلی از این ماجراها را فراموش کرده ام، خیلی هاشان را هم نمی شود چاپ کرد، که در این کتاب نیستند. ماجراهایی را که می خوانید، به لحاظ تاریخ وقوع مرتب نشده اند. پس و پیش هستند. مهم نیست. مهم تر نکته هایی است که دارند. در این مدت هر برخورد جالبی که با مردم برای ام پیش آمده رایادداشت کردم . سعی کردم خاطرات گذشته را هم به یاد بیاورم. به هر حال هر چه را به یاد آوردم و هر چه را قابل چاپ بود، در این دفتر آوردم.

امیدوارم سالهای بعد، دفترهای دیگرش را هم چاپ کنم. اما نمی دانم تا دفتر چندم وقت خواهم داشت. نام این کتاب را هوشنگ گلمکانی انتخاب کرده. وقتی دو سال پیش، تعدادی از همین خاطره ها را به مجله ی فیلم دادم تا به عنوان بهاریه چاپ کنند، نامی برایشان نداشتم. هوشنگ گلمکانی این نام را پیش نهاد کرد. از او سپاس گزارم.

قسمتی ازپیشگفتار: “شهرت تنهایی را می دزدد، همه جا نگاهت می کنند، همه جا با تو هستند. زیر ذره بین هستی. فقط در خانه می شود تنها بود. اگر تلفن های علاقه مندان بگذارند! در خانه هم همیشه باید پرده ها کشیده باشد. همسایه علاقه مند هم زیاد است. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده ای دم خور است، تنها نیست …و من که تنهایی ام را دوست دارم و بازیگری را فراتر از دوست داشتن دوست دارم، چه باید می کردم؟ بیرون از زمان هایی که بازی می کردم و بیرون از زمان های زندگی جمعی و اجتماعی، تصمیم به نوشتن گرفتم. بلاخره نوشتم و نویسنده شدم. بعدتر مجسمه هم ساختم. این روزها عکاسی هم می کنم. تنهایی ام را ساختم و بازیگری و مردم را هم از دست ندادم. من مردم را دوست دارم. شلوغی را دوست دارم. تنهایی راه هم دوست دارم. حالا همه را دارم. خدا را شکر. من در خیلی قلب ها، خانه ای دارم. هیچ وقت آواره نمی شوم. بی سرپناه نمی مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی و این همه مردم. این مردم نازنین.« روز-داخلی-کابین خلبان ایران ایر در خیلی از پرواز ها مهمانداران به من لطف می کنند و به خصوص در پرواز های خارجی از من دعوت می کنند به کابین خلبان بروم. ۱.به سمت پاریس پاریس می رفتم که خلبان از من دعوت کرد به کابین اش بروم. با خلبان و کمک اش گفت و گو می کردم. از شیشه ی جلوی هواپیما بیرون را می دیدم. بالای ابرها بودیم. ابرها تکه پاره بودند و از لا به لای شان کوه های پر برف و مزارع آلمان دیده می شد. از خلبان پرسیدم: شما که اکثرا زمین را از بالا نگاه می کنید، این روی نگاه شما تاثیر می گذارد؟ گفت: خیلی…خیلی گقتم: می شود توضیح بدهید؟ گفت: مسایل و مشکلات زندگی برای ام کوچک می شوند. زیاد درگیرشان نمی شوم، از روی آنها می گذرم. به همسرم هم می گویم، ولی او مثل من نگاه نمی کند، درگیرشان می شود. ۲٫سال بعد از هلند به ایران می آمدم، یازهم با ایران ایر، باز هم مهمان کابین خلبان بودم. برای او تعریف کردم که خلبان بودم. برای او تعربف کردم که خلبان قبلی برای ام چه گفته. گفت: چه فرقی می کند ادم بالا باشد یا پایین؟ ما داخل کابین همه اش به فکر کنترل هواپیما و سرگرم ابن همه دگمه ای هستیم که اینجاست. وقتی هم که پایین روی زمین هستیم سرگرم آن همه گرقتاری ای هستیم که آن جاست. مهم این است هر کجا که هستی زندگی کنی و سرگرم و گرفتار روزمره گی نشوی. با گوشه نشینی و چله نشینی به جایی نمی رسی. میرسی، اما به اوج نمی رسی. باز وقتی میان مردم بروی همه چیز عوض می شود. اگر مردی، میان مردم باش و به اوج برس٫٫٫ مرتاض ها در گوشه ای می نشینند و در خودشان فرو می روند. معلوم نیست وقتی میان مردم بیایند باز هم بتوانند به همان حال و هوا برسند. گفتم: چه نگاه خوبی داری. دوسال پیش یک نفر از هند آمده بود و با حیرت برای ام تعریف می کرد، مرتاضی را دیده که صبح زیر آب رودخانه فرو می رفته و صبح بیرون می آمده. من تعجب نکردم و به او گفتم قورباغه هم می تواند این کار را بکند. از کسی که روی آب راه برود هم تعجب نمی کنم، چون پشه هم می تواند روی أب راه برود. کار سخت و حیرت آور برای آدم این است که بتواند میان مردم باشد و آدم خوبی باشد. به همه احترام بگذارد و حق کسی را زیر پا نگذارد. گقت: پس میبینی که مهم نیست روی ابرها بیاشم یا زیر ابرها مهم این است که آدم باشیم.”

رضا کیانیان، بازیگر توانا و موفق سینمای ایران در سال ۱۳۳۰ در تهران به دنیا آمد. رضا دومین فرزند خانواده و دارای ۴ برادر و دو خواهر می‌باشد. او در ۱ سالگی به همراه خانواده به مشهد نقل مکان کرد. در مشهد علاوه بر گذراندن دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در حوزه علمیه مشهد به تحصیل دروس فقهی و اسلامی نیز پرداخت.

اولین استاد بازیگری او برادرش داوود بود که در سال ۱۳۴۵ وی را در نمایشنامه از پانیفتاده‌ها به قلم غلامحسین ساعدی کارگردانی کرد.کیانیان به مدت سه سال در گروه تاتر برادرش داوود فعالیت داشت. از آن سال به بعد، او بازیگری تئاتر را آغاز کرد و در نمایش های آنتیگونه، خرده بورژوا، چهره های سیمون ماشا، ازدواج آقای می سی سی پی، یادگار سالهای شن و… بازی کرد.

وی در سال ۱۳۵۵ از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته تئاتر فارغ‌التحصیل شد.

رضا کیانیان در ۳۲ سالگی با هایده قراچه داغی خواهرزاده سهراب سپهری ازدواج کرد و هفت سال بعد صاحب پسری به نام “علی” شدند که تنها فرزند این زوج است. رضا کیانیان بازیگر است اما خودش می گوید که فقط بازیگری راضی اش نمی کند.

وی در سال ۱۳۶۸ فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم “تمام وسوسه‌های زمین” (حمید سمندریان) آغاز كرد.

بخشی از فیلم شناسی:

۱۳۸۵ پاداش سکوت ( مازیار میری ) – بازیگر

۱۳۸۴ باغ فردوس ساعت پنج بعدازظهر ( سیامک شایقی ) – بازیگر

۱۳۸۴ زاگرس ( محمدعلی نجفی ) – بازیگر

۱۳۸۴ کارگران مشغول کارند ( مانی حقیقی ) – بازیگر

۱۳۸۳ ماهی ها عاشق می شوند ( علی رفیعی ) – بازیگر

۱۳۸۳ یک بوسه کوچولو ( بهمن فرمان‌آرا ) – بازیگر

۱۳۸۳ یک تکه نان ( کمال تبریزی ) – بازیگر

۱۳۸۲ جایی برای زندگی ( محمدرضا بزرگ نیا ) – انتخاب کننده بازیگر

۱۳۸۲ قدمگاه ( محمد مهدی عسگرپور ) – بازیگر

۱۳۸۱ فرش باد ( کمال تبریزی ) – بازیگر، بازیگردان، انتخاب کننده بازیگر

۱۳۸۱ گاهی به آسمان نگاه کن ( کمال تبریزی ) – بازیگر، فیلمنامه نویس، مشاور کارگردان

۱۳۸۱ عروس رومشکان ( ناصر غلامرضایی ) – بازیگر

۱۳۸۰ خانه ای روی آب ( بهمن فرمان‌آرا ) – بازیگر

۱۳۸۰ عیسی می آید ( علی ژکان ) – بازیگر

۱۳۷۹ چتری برای دو نفر ( احمد امینی ) – بازیگر

۱۳۷۹ سگ کشی ( بهرام بیضایی ) – بازیگر

۱۳۷۸ بوی کافور عطر یاس ( بهمن فرمان‌آرا ) – بازیگر

۱۳۷۷ روبان قرمز ( ابراهیم حاتمی کیا ) – بازیگر، فیلمنامه نویس، طراح صحنه و لباس

۱۳۷۶ آژانس شیشه ای ( ابراهیم حاتمی کیا ) – بازیگر، بازیگردان

۱۳۷۵ سلطان ( مسعود کیمیایی ) – بازیگر

۱۳۷۵ سینما سینماست ( ضیاءالدین دری ) – بازیگر، طراح صحنه و لباس

۱۳۷۴ مادرم گیسو ( سیامک شایقی ) – بازیگر

۱۳۷۳ درد مشترک ( یاسمن ملک‌ نصر ) – بازیگر، طراح صحنه و لباس

۱۳۷۳ مهریه بی بی ( اصغر هاشمی ) – طراح صحنه و لباس

۱۳۷۳ کیمیا ( احمدرضا درویش ) – بازیگر

۱۳۷۲ دمرل ( یدالله صمدی ) – فیلمنامه نویس

۱۳۷۱ مرد ناتمام ( محرم زینال زاده ) – بازیگر

۱۳۷۱ سایه ‌های هجوم ( احمد امینی ) – طراح صحنه و لباس، طراح عنوان بندی

۱۳۷۱ ایلیا نقاش جوان ( ابوالحسن داودی) – بازیگر، طراح صحنه و لباس

۱۳۶۸ تمام وسوسه های زمین ( حمید سمندریان ) – بازیگر

۱۳۶۸ پاتال و آرزوهای کوچک ( مسعود کرامتی ) – بازیگر، فیلمنامه نویس

جوایز و انتخابها

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (ماهی ها عاشق می شوند)

دوره ۲۳ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) – سال ۱۳۸۳

* کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (ماهی ها عاشق می شوند)

دوره ۹ جشن خانه سینما (مسابقه) – سال ۱۳۸۴

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد (گاهی به آسمان نگاه کن)

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) – سال ۱۳۸۱

* برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (خانه ای روی آب)

دوره ۲۰ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) – سال ۱۳۸۰

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کیمیا)

دوره ۱۳ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) – سال ۱۳۷۳

* برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (آژانس شیشه ای)

دوره ۱۶ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) – سال ۱۳۷۶

* کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (فرش باد)

دوره ۷ جشن خانه سینما (مسابقه) – سال ۱۳۸۲

* برنده تندیس زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (خانه ای روی آب)

دوره ۶ جشن خانه سینما (مسابقه) – سال ۱۳۸۱

* برنده لوح زرین بهترین بازیگر مرد (خانه ای روی آب)

دوره ۴ منتخب سایت ایران اکتور (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۳

* برنده لوح زرین بهترین بازیگر مرد (فرش باد)

دوره ۴ منتخب سایت ایران اکتور (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۳

* سومین بازیگر نقش مکمل مرد سال (روبان قرمز)

دوره ۱۴ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین های سال) – سال ۱۳۷۸

* بهترین بازیگر نقش اول مرد سال (خانه ای روی آب)

دوره ۱۸ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۲

* سومین بازیگر نقش اول مرد سال (فرش باد)

دوره ۱۸ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۲

* پنجمین بازیگر نقش اول مرد سال (گاهی به آسمان نگاه کن)

دوره ۱۸ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۲

* کاندید لوح زرین بهترین بازیگر مرد (ماهی ها عاشق می شوند)

دوره ۶ منتخب سایت ایران اکتور (بهترین های سال) – سال ۱۳۸۴

* برنده تندیس زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (یک بوسه کوچولو)

دوره ۱۰ جشن خانه سینما (مسابقه) – سال ۱۳۸۵

آثار رضا کیانیان:

▪ روبان قرمز (ابراهیم حاتمی کیا، ۱۳۷۷)

▪ بوی کافور عطر یاس (بهمن فرمان آرا، ۱۳۷۸)

▪ چتری برای دو نفر (احمد امینی، ۱۳۷۹)

▪ رومشکان (ناصر غلامرضایی، ۸۰/۱۳۷۹)

▪ عیسی می آید (علی ژکان، ۸۰/۱۳۷۹)

▪ خانه ای روی آب (بهمن فرمان آرا، ۱۳۸۰)

▪ فرش باد (کمال تبریزی، ۱۳۸۱)

▪ گاهی به آسمان نگاه کن (کمال تبریزی، ۱۳۸۱)

▪ جایی برای زندگی (محمدرضا بزرگ نیا، ۱۳۸۲)

▪ ماهی ها هم عاشق می شوند (دکتر علی رفیعی،۱۳۸۳)

▪ باغ فردوس پنج بعدازظهر( سیامک شایقی ، ۱۳۸۵)

▪ یه بوس کوچولو (بهمن فرمان آرا،۱۳۸۴)

▪ تمام وسوسه های زمین (حمید سمندریان، ۱۳۶۸)

▪ پاتال و آروزهای کوچک (مسعود کرامتی، ۱۳۶۸)

▪ مرد ناتمام (محرم زینال زاده، ۱۳۷۱)

▪ درد مشترک (یاسمن ملک نصر، ۱۳۷۳)

▪ کیمیا (احمدرضا درویش، ۱۳۷۳)

▪ مادرم گیسو (سیامک شایقی، ۱۳۷۴)

▪ سلطان (مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵)

▪ سینما سینماست (سیدضیاء الدین دری، ۱۳۷۵)

▪ آژانس شیشه ای (ابراهیم حاتمی کیا، ۱۳۷۶)

کار تلویزیونی:

معروف‌ترین نقش تلویزیونی رضا کیانیان نقش “جمشید” در سریال “شلیک نهایی” به کارگردانی محسن شاه‌محمدی می‌باشد. شهرت و محبوبیت کیانیان در نقش “جمشید” چنان بود که مدل مو و لباس‌های “جمشید” در میان جوانان و به نام “مدل جمشیدی” رایج شد. بطور یقین بحث برانگیزترین و جنجالی‌ترین نقش تلویزیونی وی در سریالهای “کیف انگلیسی” در نقش یک روحانی مسن و در “دوران سرکشی” در نقش یک قاضی می‌باشد. برجسته‌ترین کار کیانیان در تلویزیون، بازی وی در سریال “مختارنامه” در نقش عبدالله بن زبیر، خلیفه بزرگ زبیری در مکه است که علاوه بر آن که متفاوت‌ترین نقش هنری وی محسوب می‌شود، اولین کار تاریخی کیانیان در نقش یک شخصیت خاکستری (به گفته خودش) است. وی یکی از بازیگران ثابت مجموعه تلویزیونی “وکلای جوان” نیز بود.

این بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون، تا کنون آثاری چون “تحلیل بازیگری”، “بازیگری در قاب”، “شعبده‌ بازیگری” و “ناصر و فردین”، درباره‌ تجربیاتش در حوزه‌ بازیگری، و همچنین سه فیلم‌نامه‌ “پاتال و آرزوهای کوچک”، “سومین سرنوشت داوود” و “ماجراجوی جوان” را منتشر کرده است.

بخش هایی از کتاب:

خارجی – سنندج

برای فیلمبرداری «خاک آشنا»ی بهمن فرمان آرا، در سنندج مستقر بودیم. یک روز تعطیل میرفتم میوه بخرم. پسر جوانی با اشتیاق سلام کرد. امضا میخواست. گفت: به شهر ما خوش آمدید. البته من سنندجی نیستم. خودم اینجا مهمانم. تشکر کردم. داشتم برایش روی کاغذی که داده بود، امضا میکردم که گفت: من فیلم «ماهیها میمیرند» شما رو خیلی دوست دارم. بارها آن را دیده ام. خیلی عالیه. خیلی خوبه. گفتم: منظورت «ماهیها عاشق میشوند»؟ گفت: نه «ماهیها میمیرند». کاغذ امضاشده را گرفت و رفت.

روز – شب – خارجی – خیابانهای تهران

بارها پیش آمده که وقتی در حال رانندگی هستم و عدهای خلاف میکنند، عصبانی شوم. مثلا چراغ قرمز رد میکنند، از فرعی با سرعت وارد اصلی میشوند، یکطرفه میرانند، دوبله پارک میکنند و سد راه میشوند. عصبانی میشوم و بوق میزنم یا راه نمیدهم. خلافکارانی که به آنها اعتراض میکنم، به من میگویند: «شما دیگه چرا؟ شما که الگوی جامعه هستین چرا بوق میزنین؟ شما دیگه چرا راه نمیدین؟ چرا اعتراض میکنین؟»

 

روز – خارجى – خیابانى در تهران‏

 پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. هوا زیادى گرم بود. کنار من یک مینى‏بوس بود که دود اگزوزش مستقیم توى پنجره من مى‏زد.

 نه راه پس داشتم، نه راه پیش. شیشه پنجره را بالا کشیدم. هواى داخل ماشین آنقدر گرم شد که بلافاصله چکه‏هاى عرق را پشت گوشم احساس کردم که از گردنم پایین مى‏آمدند. پشتم که به صندلى چسبیده بود خیس شد. به سمت فرمان خم شدم تا خیسى پیراهنم باد بخورد و خنک شود. یادم آمد شیشه پنجره را بالا کشیده‏ام. به چراغ نگاه کردم هنوز قرمز بود. شماره نداشت که بفهمم کى سبز مى‏شود. اگزوز مینى‏بوس دود مى‏کرد. راننده مینى‏بوس گاه به گاه گاز مى‏داد. نمى‏دانم براى چى. فقط دود بیشترى را به هوا مى‏فرستاد. با چند بوق از اتومبیل‏هاى پشت سرم، متوجه شدم چراغ سبز شده است. دنده یک گذاشتم و منتظر بودم تا جلویى‏ها بروند. بالاخره نوبت من رسید. به محض اینکه وارد چهارراه شدم یک موتورسوار که چراغ قرمز را رد کرده بود، از جلوى من رد شد. نزدیک بود تصادف کنم. بوق زدم و موتورسوار لاى ماشین‏ها گم شد. نگاه کردم. یک پلیس جوان آن‏طرف‏تر زیر سایه ایستاده بود و با کسى حرف مى‏زد. به تنها چیزى که توجه نداشت ترافیک و آمدوشد اتومبیل‏ها و موتورى‏ها بود. از چهارراه که رد شدم کنار کشیدم و ایستادم. پیاده شدم و رفتم به سمت پلیس٫ کسى که با او حرف مى‏زد تا مرا دید خوشحال شد و سلام کرد. پلیس هم برگشت. او هم مرا شناخت و به سمت من آمد و سلام کرد. جواب دادم و پرسیدم : شما براى چى اینجا ایستادى؟

 پرسید : چطور مگه؟

 به چهارراه اشاره کردم، در همان لحظه دوتا موتورى داشتند چراغ قرمز را رد مى‏کردند.

 گفتم : اینا چین؟ چرا بهشون چیزى نمى‏گى. الان نزدیک بود تصادف کنم.

 کسى که با پلیس حرف مى‏زد گفت : شما هم حوصله دارین ها. چرا خون خودتو کثیف مى‏کنى. برو فیلمت رو بازى کن، تا ما کِیف کنیم.

 پلیس هم گفت : اونارو ولشون کن. حال خودت چطوره؟

 گفتم : شما براى چى اینجا وایسادى؟ چرا گذاشتنت اینجا؟

 گفت : هیچى، مترسک! به من که برگ جریمه نمى‏دن. باز کلاغ‏ها از مترسک یه حسابى مى‏برن. اینا از ما هیچ حسابى نمى‏برن!

روز- داخلی- یک جای مهم

برای نقشی که در سریال مختارنامه داوود میرباقری قرار بود بازی کنم در عرض یکماه پانزده جلسه تست گریم داشتم. چندجلسه هم با عبدالله اسکندری و داود میرباقری حرف زده بودیم. در یکی از جلسات عبدالله اسکندری برای من یک دماغ گذاشت. همانی که بعدا کج شد و روی صورت عبدالله بن زبیر، حاکم مکه ماند. دماغ را کامران خلج که بسیار وسواسی است چسباند و دور تادور قطعه را با چسب لاتکس ترمیم کرد. حتی درون سوراخ های بینی ام را. لاتکس خاصیت ارتجاعی زیادی دارد، خیلی کش می آید. خلاصه بعد از تست، خود کامران صورت ام را پاک کرد و رفتم به طرف خانه. فردای آن روز قراری با چند آدم تر و تمیز و مهم داشتم. می خواستم با آن ها صحبت کنم تا حامی مالی پروژه ای بشوند. دوش گرفتم، لباس تر و تمیز پوشیدم و رفتم سر قرار. کلی صحبت کردیم. داشتیم با هم آشنا می شدیم که حس کردم سوراخ سمت راست بینی ام می خارد طبق معمول دست کشیدم که خارش اش را آرام کنم. حس کردم جسم خارجی کوچکی کنار سوراخ بینی ام چسبیده. باز هم طبق روال معمول آن را گرفتم که بعد با دستمال کاغذی ام پاکش کنم. گرفتن و برداشتن آن جسم خارجی همان و رفتن آبروی ام همان. هر چه آن جسم را از بینی دور می کردم، کش می آمد و کنده نمی شد. از ترس و خجالت رهایش کردم. بلافاصله برگشت سرجای اولش. همه دیدند و من هیچ توضیحی نداشتم. بخش کوچکی از همان لاتکس بود که پاک نشده بود.»

روز – شب – داخلی – خارجی – مکه

وقتی در مدینه به زیارت مسجد قبا می رفتیم، دیدم در حیاط مسجد تعدادی زن و مرد افریقایی جمع شده اند و کسی، شاید راهنمایشان، داشت چیزهایی برای شان می گفت. شاید داشت آماده شان می کرد که چگونه به زیارت مسجد بروند. من دوربین داشتم و می خواستم از آن ها عکس بگیرم. از پیرزنی که مرا نگاه کرد، با اشاره پرسیدم: می توانم عکس بگیرم. با سر جواب مثبت داد. چند تا عکس گرفتم، که آن ها به سوی مسجد حرکت کردند. با یک آهنگ ریتمیک جاز «یا محمد (ص)» می گفتند، می رقصیدند و به سمت مسجد می رفتند. من آن قدر مسحور رقص و آوازشان شدم که یادم رفت عکس بگیرم. چند روز بعد در مکه، داشتم طواف کعبه می کردم که همان پیرزن را لابه لای طواف کننده گان دیدم. می رقصید و با ذکر یا الله، با همان ریتم، طواف می کرد. مرا دید، لبخندی زد و لای جمعیت گم شد.

روز– خارجی – حوالی اسالم شمال

با نریمان، طه و مصطفی قصد داشتیم به ساحل اسالم برویم، همان جا که تنه های بریده شده ی درخت های جنگلی سر از آب بیرون آورده اند و سبز و خزه بسته شده اند. مصطفی می راند. کنار جاده ایستاد و من از مردی محلی که می گذشت، پرسیدم: جاده ی قدیمی اسالم کدام است. با لهجه ی شمالی جواب داد، جاده ی اسالم – خلخال فلان جاست. گفتم می خواهم به ساحل بروم. جاده ی آسفالته ی جدید را نشان ام داد. گفتم جاده ی قدیم کجاست؟ او کمی مکث کرد. به من خیره شده و با فریاد گفت: به به هنر پیشه ی مخصوص!

شب – داخلی – خارجی – مشهد

مسابقه ی فوتبال ایران و امریکا، جام جهانی ۹۸ را در خانه ی پدر و مادر خدابیامرزم می دیدم. دیر وقت بود. وقتی ایران اولین گل را زد، از خوشحالی و هیجان داد زدم و بلافاصله جلوی دهان خودم را گرفتم تا پدر و مادرم را که خوابیده بودند بیدار نکنم. مطمئن بودم که مادرم بیدار شده، چون همیشه منتظر بود صدایی بشنود تا بیدار شود. بعد از بازی و برد ایران به خسرو تلفن زدم که با هم برویم بیرون. رفتیم به خیابان گردی و تماشای مردم. اول رفتیم حرم، که غلغله بود.عده ای جلوی پنجره ی فولاد موج مکزیکی می زدند و شعار می دادند: رضا، رضا، متشکریم! و بعد رفتیم خیابان های بالا. انتهای بلوار سجاد، عده ای جوان شناسایی ام کردند. دنبال ما افتادند و لایی می کشیدند. شناسایی کننده گان اضافه شدند، ترافیک زیاد شد و خیابان بند آمد. دیگر هیچ ماشینی نمی توانست جا به جا شود. کلی جوان پیاده شدند و شعار می دادند: رضا باید برقصه!

روز _ خارجی _ مشهد

برای فیلم روبان قرمز، مهرداد میر کیانی موهای سرم را از ته زده بود و ریش ام را خالی و کم پشت کرده بود. شبیه افغانی ها شده بودم. باید نقش جمعه را بازی می کردم. برای مراسم چهلم پدر خدا بیامرزم به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم ، کنار مادر خدا بیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا به او چسبیده ایستاده بودم. مادرم سقلمه ای به من زد و آهسته گفت : برو اون ورتر، مردم فکر می کنن این کیه چسبیده به این زنه!

روز – خارجی – اطراف خرم آباد

در اطراف یکی از شهر های مرکزی ایران فیلم برداری داشتیم. همه ی بازیگران محلی بودند. فقط من، فیلم بردار و عکاس غیر بومی بودیم. در یکی از صحنه ها می بایست جلوی دوچرخه ی یکی از بازیگران محلی می نشستم و او مرا از کوه و در و دشت و رودخانه… عبور می داد. قرار اولیه این بود که درهم دیزالو شوند.

صحنه های در و دشت و رودخانه را گرفتیم و رسیدیم به کوه. کارگردان روی تپه ی مقابل به هم راه فیلم بردار مستقر بود. از همان جا بازیگر محلی را که خیلی قوی هیکل بود خطاب قرار داد و فریاد زد: از دوچرخه پیاده شو و برو بالا. من برای کارگردان پیغام دادم که اگر ایشان دوچرخه را روی دوش اش بگذارد و برود بالا شاید زیباتر باشد. کارگردان پیشنهاد مرا قبول کرد و از همان تپه ی مقابل فریاد زد: دوچرخه را روی شانه ات بگذار و بالا برو.

بازیگر محلی قوی هیکل با فریاد پرسید: با کیانیان؟

Powered by themekiller.com