قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / ادبیات / معرفی / یوزپلنگانی که با من دویده اند! نوشته ی بیژن نجدی
yoozpalangan

یوزپلنگانی که با من دویده اند! نوشته ی بیژن نجدی

بیژن نجدی شعر را به نثر می نویسد.

وسواس حیرت انگیزی در بیان جملات و کلمه های این کتاب وجود دارد. ده داستان کوتاه متفاوت اما با آدم های مشترک..

«یوزپلنگانی که با من دویده اند» مجموعه ای از ده داستان کوتاه است. داستان هایی ساده که انگار بارها از پیش خوانده ایم. داستان هایی بی عیب و نقص با قلمی خلاقانه و عاطفی..

این کتاب پس از انتشار برنده قلم زرین بهترین داستان کوتاه از جایزه ی ادبی گردون شد و همین چنین در سال ۱۳۸۹ به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

 

بیژن نجدی نویسنده ی این کتاب، یک معلم ریاضی ستختگیر بود..

 

 

بخش هایی از کتاب:

خانم مهران گفت:شما مرا می ترسانید دکتر
دکتر گفت:نه اصلن ترسناک نیست.غم انگیز است

 

مقوایی به در اتاق طاهر چسبانده و روی آن نوشته اند “قرنطینه”

 

خودش را به آینه اتاق رساند و دید که بله ، واقعا پیر شده است.

در آینه ، گوشه ای از سفره صبحانه ، کنار نیمرخ ملیحه بود. سماور با سر و صدا در اتاق و بی صدا در آینه می جوشید و با همین ها ، طاهر و تصویرش در آینه ، هر دو با هم گرم می شدند.

ملیحه گفت : ببین پنجره باز نباشه ، می چای ها !

 

طاهر در کودکی دچار بیماری خاصی شده است و قفلی به کتف او زده اند که الان در جوانی می خواهند با جراحی آن را از گوشت او خارج کنند ..

 

نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام، با دره هایش، پیاله های شیر، به خاطر پسرم. نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.

دریای آبی و آرام را، با فانوس روشن دریایی، می بخشم به همسرم.

شبهای دریا را، بی آرام، بی آبی، با دلشوره ی فانوس دریایی، به دوستان دور دوران سربازی، که حالا پیر شده اند..

رودخانه که میگذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست کشیده ی من به استخوان بلور، که آب، پیراهنت شود، تمام تابستان.

هر مزرعه و هر درخت، هر کشتزار، و علف را، شش دانگ به کویر بدهید، به دانه های شن زیر آفتاب.

از صدای سه تار من، بند بند پاره پاره‌های موسیقی، که ریخته ام در شیشه‌های گلاب، و گذاشته ام روی رف، یک سهم به مثنوی مولانا، دو سهم به «نی» بدهید.

می‌بخشم: به پرندگان رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها. به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، غار و قندیلهای آهک و تنهایی.

و بوی باغچه را، به فصلهایی که میآیند، بعد از من..

 

نقال در قهوه خانه قصه رستم و سهراب را تعریف می کند و مرتضی نوجوان ناشنوایی است که به نقال خیره شده است

 

پیرمردی بعد از بیست سال به زادگاهش بازمی گردد و بعد به جرم کشتن یک قو دستگیر می شود

Powered by themekiller.com